من بازم اومدم ولی لین بار با یه حس و حال دیگه
نمیدونم شایدم همونم.اینبار می خوام از خدا بنویسم چون فقط یاد اونه که مایه ی ارامشه
اونه که همیشه به اینده امیدوار می کنه نمیدونم اگه خدا نبود من با این زندگی با این ادما چطوری می ساختم
می دونم بعضی وقتا به حرفش گوش نمی کنم ولی ازش می خوام منو ببخشه
خدا جوووووووووووووووووووووووووووووونم دوستت دارم.

کاش چون پاییز بودم ... کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های ارزوهایم یکایک زرد می شد
افتاب دیدگانم سرد می شد
اسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ امیز بودم
شاعری در چشم من می خواند ، شعری اسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد
در شرار اتش درد نهانی
نغمه ی من ....
همچو اوای نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دل های خسته
پیش رویم :
چهره ی تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
اشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون من پاییز بودم .. کاش من چون پاییز بود م!
.........
و ترنم نامت را براي دلخوشي دل عاشقم مي خوانم
کعبه دلت را براي زیارت عاشقي مشتاق
و تبسمت را براي شادي دلي که برايت ميتپد
دستانت را براي نوازش هراسی سرد وامنییتی يخزده
که در کوره راه هاي بيکسي
و کوچه هاي پيچ در پيچ دلواپسي ذهنم که مرا به غربتم
میخواند .مي خواهم
عطر نفسهايت را براي وزيدن در لابلاي شاخ وبرگ
احساس وسر مستيم از باده دیدارت ميخواهم ومي بويم
وخيالت را براي پرواز در بستر ابي ذهنم به جلوه مي کشم
وخودت را براي خودت
که در پهندشت عريان دفتر شعر رنگ و رو رفته ام
سرشار از حضورت... شکوه تغزل اميد سر میدهد. ميخواهم
که تمام عشقم ...........تويي تو....

من که شب بودم هستم و خواهم بود
شب شب گشتم به امید انکه تو باشی
فانوس شبهایم
............................................................................................
یکی چشم من اندر غم دلدادگیست
چشم دگرم حسود بود و نگریست
چون روز وصال امد او را بستم
گفتم نگریستی نباید نگریست

گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم اما تو مثل ترانه ي زيبا بر لبم زندگي مي کردي
من در کنارت بودم بي انکه شور و نوايي داشته باشم .
بي انکه بدانم تو از خورشيد گرمتري.
بي انکه بدانم تو از همه شعرهايي که من از بر کرده ام شنيدني تري
من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم
نمي دانستم از اسمان و زمين چه مي خواستم
هر شب در ديوان حافظ دنبال کسي مي گشتم که مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد
من انگارمنتظر بودم که کسي بيايد که قلبش زادگاه همه گلها باشد وقتي به من نگاه مي کردي چشمهايم را بستم
وقتي در جاده هاي خاطره غزل خواندي ايستادم و خاموش ماندم
مهربانانه امدي سنگ دلانه رفتم از شکفتن گفتي از خزان سرودم
ناگهان مه همه جا را فرا گرفت
حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهاي مهاجر رفتند
شب امد و چراغها نيامدند ظلمت امد و چشمهايت نيامدند
شب در دلم چنان خيمه زد که انگار هزاران سالقصد اقامت دارد
کاش ني ها از جدايي من و تو حکايت نمي کرد
اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي شود و من از قاب ان به افق نگاه کنم و انقدر دعا بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.
اکنون دوست دارم همه باغهاي زمين را بگردم انگاه بهترين گلهاي دنيا را بچينم و تقديمت کنم...........
تقدیم به تو

بی شک ،بی تو خواهد ماند،در ارزوی تو را داشتن
کسی را که تو می خواهی بی شک رهایت نخواهد کرد در فضای غمناک غمناک غمناک
هیچ کس را هیچ کس را دیگر نمی خواهم نه دوست داشتنت را ونه ....دوست داشتن را...
چون همیشه تنها خواهم ماند از همیشه تنهاتر...
غروب خواهد شد و در قلبم ارزویی فرو خواهد ریخت گریز از همه سوالهای بی جواب...گریز از همه
لحظه های زندگی و...گریز از نگاه تو...گریز از دستهای سرد تو...

روزی که ان نگاه محبت امیز تو اهسته اهسته از من فاصله گرفتو با قایق کوچک ،سوار بر موجهای
طلایی اب بر پیکره بی انتهای اقیانوس پارو زدی.روزی که عروسان دریا بدرقه ات کردند تا در ان دور دستها
جز نقطه سیاهی بر پهنه ی اقیانوس از تو چیزی نماند.
نه دل بازگشت به جزیره را داشتم ونه امید ماندن در ان مکان سرد از تنهایی را.همانجا در ساحل دراز
کشیدم،در کنج سبز وزیبای ان ساحل طولانی دریا .
شنهای گرم ساحل نوازشم می کردندو برای درد دوری از تو،مرحمی ارام از مهربانی می گذاشتند.
خواستم این وجود حقیر و ناچیز را به اب بزنم وشنا کنان در پی تو بیایم ،اما افسوس که جرات وغیرتش را
نداشتم.چه شبهایی که بی تو ستاره ها را بر اوج اسمان ابی و نیلگون جزیره،شمرده ام و چه شبهایی
که بی وجودت بی هیچ نشنی از حضورت،در ساحل گرمش خفته وتنها رویای قشنگه دوستیهایم با تو را
دیده ام.
در نظرم گویی وقتی موجهای غول اسا بر ساحل بی انتهای دریا می خورند،نام تو در برخوردشانبی هیچ
تزویر زمزمه می شود ودر سوسویبادهای خنک جزیره ،زمزمه عشق تو به گوش می رسد.
می دانی این جزیره با ان همه خود نمایی وغرور،سبزیش با تو رخت کند واز این سرزمین رفت؟
من اکنون اسیر چار چوب تنگ نفسم،نه بال پرواز دارم ونه امید پرواز.خاطرات جزیره دیگر رنجم می دهند.
یاد روز هایی که............................................ دیگر رمقی برایم نگذاشته اند.تنها طراوت وشادابی
جزیره با تو نرفت بلکه سبزی وجود منم به دنبالت از فرط دلبستگی به راه افتاد.
قسم خورده ام که هر قاصدکی که نشان از وجود نازنینت برایم بیاورد،بگویم که به ان اشنای گذشته ام
بگو:باز در تب دلدادگیش می سوزم
.............................................................................................

......................................................................................................

دیشب در خواب دیدم که در بستر بیماری از تب میسوزم،ناگاه در اتاق باز شد وفرشته ای زیبا به طرفم امد.دستش را بر روی پیشانیم گذاشت وتنها نگاهم کرد،دیگر هیچ دردی را احساس نکردم.بعد از رفتنش،دانستم که ان فرشته تویی که این از یاد رفته ی درمانده را یاد می کنی واین فراموش شده ی بینوا را به اوج شکوه و شهرت می رسانی.
ان شب دانستم هر چه داشتم وهرچه دارم وانچه خواهم داشت،همه به برکت خوبیها و نیکی هاییست که تو در حقم نمودی.من هم باور کن که این را از ته دلم،از عمیق ترین نکته ی قلبم می گویم که حرمت ان همه گذشت و فداکاری که به خاطرم کردی نگه خواهم داشت.
زندگی !هر چه در توان هست،مرا وقلب سوخته ام را بفشار.اما مرا چه باک که پشت گرمیم یک فرشته می باشد که تکیه گاه راستین وصادق من در سرنوشتم هست.

در دل شبی بر سکوت نشسته زمزمه ی غمگینی به گوش می رسد و سوار بر پشت بادی سرد از تنهایی در کوچه پس کوچه های شهر می گردد زمزمه ای امیخته به عشق و محبت و خیس شده با خون جگر. این زمزمه ی دلنشین و این اهنگ دلنواز در این سرمه چه گرم است. دلها با شنیدن ان می گریند و باد با شنیدنش به گرد خود می پیچد واوج می گیرد سپس ناله و فریاد سر می دهد که من تنهایم ای اشنای غریب تنها.
گویی چشمها همه کورند وبا نقاب و پرده تا شاهد در دانه ی زیبای اشکش باشند و گوشها همه پر و بی خیال تا که زمزمه ی دلنوازش را بشنوند واین دردنشسته بر سینه اش از تنهایی را احساس کنند.ماه با شنیدن زمزمه ی غمگینش که از خون دلش چشیده است از میان ابری سیاه همچون گلی از سینه خاک به سختی خودش را به بیرون می کشد تا ببیند چه کسی در دل شب سیاه وغم گرفته ترنه ی غم وغصه می خواند

جهان بس فتنه خواهد ديد از انچشم واز ان ابرو

در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دلگفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست كه عمرم همه در كار دعا رفت
صدايم كن اي صداي زيبا
صدايت را مي شنوم صدايم را مي شنوي
مرا درياب
مرا در اين دنياي وارونه رها مكن
اي هست ونيست من بودن تو
شكسته ام خسته ام
غروبم را طلوعي باش خزانم را بهاري
شبم را روزي نفرتم را عشقي
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
ولحن اب وزمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
وپلكهاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش هواي صاف سخاوت رابه سمت ما كوچاند و...
ودوم اينكه:يك خر تو رابوس كند بهتر از ان است كه يك بوس تو را خر كند
وسوم اينكه: وقتي كه خوشحال شدس از ته قلبت نخند
شايد كه صداي خندهات غم هايت را بيدار كند

